توضیح المسائل

رساله ی عملیه توضیح المسائل
احکام تخلی

احکام تخلّى

مسأله ۵۷ ) واجب است انسان وقت تخلّى و مواقع دیگر، عورت [۱]خود را از کسانى که مکلّفند، اگرچه مثل خواهر و مادر با او محرم باشند و همچنین از دیوانه و بچه‏هاى ممیّز که خوب و بد را مى‏فهمند، بپوشاند. ولى زن و شوهر لازم نیست عورت خود را از یکدیگر بپوشانند.


مسأله ۵۸ ) لازم نیست با چیز مخصوصى عورت خود را بپوشاند وا گر مثلاً با دست هم آن را بپوشاند، کافیست.


مسأله ۵۹ ) موقع تخلّى باید طرف جلوى بدن یعنى شکم و سینه، رو به قبله و پشت به قبله نباشد.


مسأله ۶۰ ) اگر موقع تخلّى طرف جلوى بدن کسى رو به قبله یا پشت به قبله باشد و عورت را از قبله بگرداند، کفایت نمى‏کند و اگر جلوى بدن او رو به قبله یا پشت به قبله نباشد، احتیاط واجب آن است که عورت را رو به قبله یا پشت به قبله ننماید.


مسأله ۶۱ ) احتیاط مستحب آن است که طرف جلوى بدن در موقع استبراء -که احکام آن بعداً گفته مى‏شود- و موقع تطهیر مخرج بول و غائط رو به قبله و پشت به قبله نباشد.


مسأله ۶۲ ) اگر براى آن که ناظر محترم او را نبیند مجبور شود رو به قبله یا پشت به قبله بنشیند، باید رو به قبله یا پشت به قبله بنشیند و نیز اگر از راه دیگر ناچار باشد که رو به قبله یا پشت به قبله بنشیند، مانعى ندارد.


مسأله ۶۳ ) احتیاط واجب آن است که بچه را در وقت تخلّى رو به قبله یا پشت به قبله ننشانند. ولى اگر خود بچه بنشیند، جلوگیرى از او واجب نیست.


مسأله ۶۴ ) در چهار جا تخلّى حرام است:

اوّل: در کوچه‏هاى بن‏بست در صورتى که صاحبانش اجازه نداده باشند.

دوّم: در مِلک کسى که اجازه تخلّى نداده است.

سوّم: در جائى که براى عدّه مخصوصى وقف شده است مثل بعضى از مدرسه‏ها.

چهارم: روى قبر مؤمنین در صورتى که بى‏ احترامى به آنان باشد و همچنین هر جائى که تخلّى موجب هتک حرمت یکى از مقدسات دین یا مذهب شود.


مسأله ۶۵ ) در سه صورت مخرج غائط فقط با آب پاک مى‏شود:

اوّل: آن که با غائط نجاست دیگرى مثل خون بیرون آمده باشد.

دوّم: آن که نجاستى از خارج به مخرج غائط رسیده باشد.

سوّم: آن که اطراف مخرج بیشتر از مقدار معمول آلوده شده باشد و در غیر این سه صورت مى‏توان مخرج را با آب شست و یا به دستورى که بعداً گفته مى‏شود، با پارچه و سنگ و مانند اینها پاک کرد اگرچه شستن با آب بهتر است.


مسأله ۶۶ ) مخرج بول با غیر آب پاک نمى‏شود و در کرّ و جارى اگر بعد از برطرف شدن بول یک مرتبه بشویند، کافیست. ولى با آب قلیل بنابر احتیاط واجب باید دو مرتبه شست و بهتر آن است که سه مرتبه شسته شود.


مسأله ۶۷ ) اگر مخرج غائط را با آب بشویند، باید چیزى از غائط در آن نماند، ولى باقى ماندن رنگ و بوى آن مانعى ندارد و اگر در دفعه اوّل طورى شسته شود که ذرّه‏اى از غائط در آن نماند دوباره شستن لازم نیست.


مسأله ۶۸ ) با سنگ و کلوخ و پارچه و مانند اینها اگر خشک و پاک باشند، مى‏شود مخرج غائط را تطهیر کرد و چنانچه رطوبت کمى داشته باشند که به مخرج نرسد، اشکال ندارد.


مسأله ۶۹ ) احتیاط مستحب آن است که سنگ و کلوخ و یا پارچه‏اى که غائط را با آن برطرف مى‏کنند، سه قطعه باشد و اگر با سه قطعه برطرف نشود، باید به قدرى اضافه نمایند تا مخرج کاملاً پاکیزه شود، ولى باقى ماندن ذرّه‏هاى کوچکى که دیده نمى‏شود، اشکال ندارد.


مسأله ۷۰ ) پاک کردن مخرج غائط با چیزهائى که احترام آنها لازم است مانند کاغذى که اسم خدا و پیغمبران بر آن نوشته شده، حرام است و پاک شدن آن با استخوان و سرگین محلّ اشکال است.


مسأله ۷۱ ) اگر شک کند که مخرج را تطهیر کرده یا نه، اگر چه همیشه بعد از بول یا غائط فوراً تطهیر مى‏کرده، احتیاط واجب آن است که تطهیر نماید.


مسأله ۷۲ ) اگر بعد از نماز شک کند که قبل از نماز، مخرج را تطهیر کرده یا نه، در صورتى که احتمال بدهد که پیش از شروع به نماز ملتفت حالش بوده، نمازى که خوانده صحیح است. ولى براى نمازهاى بعدى باید تطهیر کند.


[۱] -عورت در مردها قُبُل و دُبُر و بیضه­ها است و در زن­ها از ناف تا زانو است.

استبراء

مسأله ۷۳ ) استبراء عمل مستحبى است که مردها بعد از بیرون آمدن بول انجام مى‏دهند، براى آن که یقین کنند بول در مجرا نمانده است و آن داراى اقسامى است و بهترین آنها این است که بعد از قطع شدن بول، اگر مخرج غائط نجس شده، اوّل آن را تطهیر کنند. بعد سه دفعه با انگشت میانه دست چپ از مخرج غائط تا بیخ آلت بکشند و بعد انگشت شست را روى آلت و انگشت پهلوى شست را زیر آن بگذارند و سه مرتبه تا ختنه‏گاه بکشند و پس از آن سه مرتبه سر آلت را فشار دهند.


مسأله ۷۴ ) آبى که گاهى بعد از ملاعبه و بازى کردن از انسان خارج مى‏شود و به آن «مَذْى» مى‏گویند، پاک است و نیز آبى که گاهى بعد از منى بیرون مى‏آید و به آن «وَذْى» گفته مى‏شود و آبى که گاهى بعد از بول بیرون مى‏آید و به آن «وَدْى» مى‏گویند، اگر بول به آن نرسیده باشد، پاک است و چنانچه انسان بعد از بول استبراء کند و بعد آبى از او خارج شود و شک کند که بول است یا یکى از اینها، پاک مى‏باشد.


مسأله ۷۵ ) اگر انسان شک کند که استبراء کرده یا نه و رطوبتى از او بیرون آید که نداند پاک است یا نه، نجس مى‏باشد و چنانچه وضو گرفته باشد، باطل مى‏شود. ولى اگر شک کند که استبرائى که کرده درست بوده یا نه، و رطوبتى از او بیرون آید که نداند پاک است یا نه، پاک مى‏باشد و وضو را هم باطل نمى‏کند.


مسأله ۷۶ ) کسى که استبراء نکرده اگر به واسطه آن که مدتى از بول کردن او گذشته، یقین کند بول در مجرا نمانده است و رطوبتى ببیند و شک کند پاک است یا نه، آن رطوبت پاک مى‏باشد، وضو را هم باطل نمى‏کند.


مسأله ۷۷ ) اگر انسان بول کند خواه استبراء کرده یا نکرده باشد، سپس وضو بگیرد چنانچه بعد از وضو رطوبتى ببیند و بداند یا بول است یا منى، واجب است احتیاطاً غسل کند و وضو هم بگیرد ولى اگر وضو نگرفته باشد، فقط گرفتن وضو کافیست.


مسأله ۷۸ ) براى زن استبراء از بول نیست و اگر رطوبتى ببیند و شک کند پاک است یا نه، پاک مى‏باشد. وضو و غسل او را هم باطل نمى‏کند.



مستحبّات و مکروهات تخلّى

مسأله ۷۹ ) مستحب است در موقع تخلّى جائى بنشیند که کسى او را نبیند و موقع وارد شدن به مکان تخلّى، بنابر آنچه میان علماء مشهور است، اول پاى چپ و موقع بیرون آمدن، اوّل پاى راست را بگذارد و همچنین مستحب است در حال تخلّى سر را بپوشاند و بنابر آنچه میان علماء مشهور است، سنگینى بدن را بر پاى چپ بیندازد.


مسأله ۸۰ ) نشستن روبروى خورشید و ماه در موقع تخلّى مکروه است ولى اگر عورت خود را به وسیله‏اى بپوشاند، مکروه نیست و نیز در موقع تخلّى نشستن روبروى باد و در جاده و خیابان و کوچه و درب خانه و زیر درختى که میوه دارد و چیز خوردن و توقف زیاد و تطهیر کردن با دست راست، مکروه مى‏باشد و همچنین است حرف زدن درحال تخلّى ولى اگر ناچار باشد یا ذکر خدا بگوید، اشکال ندارد.


مسأله ۸۱ ) ایستاده بول کردن و بول کردن در زمین سخت و سوراخ جانوران و در آب، خصوصاً آب ایستاده، مکروه است.


مسأله ۸۲ ) خوددارى کردن از بول و غائط مکروه است و اگر براى بدن ضرر داشته باشد، حرام است.


مسأله ۸۳ ) مستحب است انسان پیش از نماز و پیش از خواب و پیش از جماع و بعد از بیرون آمدن منى، بول کند.


احکام آب ها

مسأله ۴۷ ) آب مضاف که معنى آن در مسأله «۱۵» گفته شد، چیز نجس را پاک نمى‏کند، وضو و غسل هم با آن باطل است.


مسأله ۴۸ ) آب مضاف هرقدر زیاد باشد، اگر ذرّه‏اى نجاست به آن برسد، نجس مى‏شود. ولى چنانچه از بالا با فشار روى چیز نجس بریزد، یا از پائین با فشار به طرف بالا برود مانند فوّاره، مقدارى که به چیز نجس رسیده، نجس و مقدارى که بالاتر از آن است، پاک مى‏باشد. مثلاً اگر گلاب را از گلابدان روى دست نجس بریزند، آنچه به دست رسیده، نجس و آنچه به دست نرسیده، پاک است.


مسأله ۴۹ ) اگر آب مضاف نجس، طورى با آب کرّ یا جارى مخلوط شود که دیگر آب مضاف به آن نگویند و به مجموع، آب مطلق گفته شود، پاک مى‏شود.


مسأله ۵۰ ) آبى که مطلق بوده و معلوم نیست مضاف شده یا نه، مثل آب مطلق است یعنى چیز نجس را پاک مى‏کند و وضو و غسل هم با آن صحیح است.

و آبى که مضاف بوده و معلوم نیست مطلق شده یا نه، مثل آب مضاف است. یعنى چیز نجس را پاک نمى‏کند، وضو و غسل هم با آن باطل است.


مسأله ۵۱ ) آبى که معلوم نیست مطلق است یا مضاف و معلوم نیست که قبلاً مطلق یا مضاف بوده، نجاست را پاک نمى‏کند، وضو و غسل هم با آن باطل است و چنانچه کمتر از کرّ باشد به ملاقات نجاست نجس مى‏شود، ولى اگر به اندازه کرّ یا بیشتر باشد و نجاست به آن برسد، حکم به نجس بودن آن نمى‏شود. ولى نجاست را پاک نمى‏کند.


مسأله ۵۲ ) آبى که عین نجاست مثل خون و بول به آن برسد و بو یا رنگ یا مزه آن را تغییر دهد، اگرچه کرّ یا جارى باشد، نجس مى‏شود.

ولى اگر بو یا رنگ یا مزه آب به واسطه نجاستى که بیرون آن است عوض شود، مثلاً مردارى که پهلوى آن است بوى آن را تغییر دهد، نجس نمى‏شود.


مسأله ۵۳ ) آبى که عین نجاست مثل خون و بول در آن ریخته و بو یا رنگ یا مزه آن را تغییر داده، چنانچه به کرّ یا جارى متصل شود، یا باران بر آن ببارد، یا باد باران را در آن بریزد، یا آب باران از ناودان در آن جارى شود و تغییر آن از بین برود، پاک مى‏شود.


مسأله ۵۴ ) اگر چیز نجسى را در کرّ یا جارى آب بکشند آبى که بعد از بیرون آوردن از آن مى‏ریزد، پاک است.


مسأله ۵۵ ) آبى که پاک بوده و معلوم نیست نجس شده یا نه پاک است و آبى که نجس بوده و معلوم نیست پاک شده یا نه، نجس است.


مسأله ۵۶ ) نیم‏خورده سگ و خوک و کافر، نجس و خوردن آن حرام است و نیم‏خورده حیوانات حرام‏گوشت پاک و خوردن آن مکروه مى‏باشد.


 

احکام طهارت

آب مطلق و مُضاف

مسأله ۱۵ ) آب مطلق: مایعى است که بدون قید و اضافه به آن آب گفته شود، هرچند به آن آب با اضافه هم گفته شود، مثلاً آب رودخانه که به گِل مخلوط شده باشد اگرچه به آن آب گِل نیز بگویند چنانچه بتوان کلمه آب را بدون قید و اضافه درباره آن به کار برد، آب مطلق مى‏باشد. ولى اگر تنها آب گِل به آن گفته شود، دیگر آب مطلق نمى‏باشد.

آب مضاف: مایعى است که تنها با قید و اضافه به آن آب گفته شود، مانند آب هندوانه و گلاب.

آب مطلق: بر پنج قسم است: اوّل: آب کرّ؛ دوّم: آب قلیل؛ سوم: آب جارى؛ چهارم: آب باران؛ پنجم: آب چاه.


۱- آب کُرّ

مسأله ۱۶ ) آب کرّ: مقدار آبى است که به حسب وزن سیصد و هشتاد و چهار(۳۸۴) کیلو و به حسب مساحت هر یک از درازا و پهنا و گودى محل آن سه وجب «متوسّط» باشد.


مسأله ۱۷ ) اگر عین نجس مانند بول و خون یا چیزى که نجس شده است، مانند لباس نجس، به آب کرّ برسد چنانچه آن آب بو، یا رنگ، یا مزه نجاست را بگیرد نجس مى‏شود و اگر تغییر نکند، نجس نمى‏شود.


مسأله ۱۸ ) اگر بوى آب کرّ به واسطه غیر نجاست تغییر کند، نجس نمى‏شود.


مسأله ۱۹ ) اگر عین نجس مانند خون، به آبى که بیشتر از کرّ است برسد و بو یا رنگ یا مزه قسمتى از آن را تغییر دهد، چنانچه مقدارى که تغییر نکرده کمتر از کرّ باشد تمام آب نجس مى‏شود و اگر به اندازه کرّ یا بیشتر باشد، فقط مقدارى که بو یا رنگ یا مزه آن تغییر کرده، نجس است.


مسأله ۲۰ ) آب فوّاره اگر متّصل به کرّ باشد، آب نجس را پاک مى‏کند، ولى اگر قطره قطره روى آب نجس بریزد، آن را پاک نمى‏کند، مگر آن که چیزى روى فوّاره بگیرند تا آب آن قبل از قطره قطره شدن به آب نجس متصل شود.


مسأله ۲۱ ) اگر چیز نجس را زیر شیرى که متصل به کرّ است بشویند، آبى که از آن چیز مى‏ریزد اگر متصل به کرّ باشد و بو یا رنگ یا مزه نجاست نگرفته باشد و عین نجاست هم در آن نباشد، پاک است.


مسأله ۲۲ ) اگر مقدارى از آب کرّ یخ ببندد و باقى آن به قدر کرّ نباشد، چنانچه نجاست به آن برسد، نجس مى‏شود و هر قدر از یخ هم آب شود نجس است.


مسأله ۲۳ ) آبى که به اندازه کرّ بوده، اگر انسان شک کند که از کرّ کمتر شده یا نه، مثل آب کر است، یعنى نجاست را پاک مى‏کند و اگر نجاستى هم به آن برسد، نجس نمى‏شود و آبى که کمتر از کرّ بوده و انسان شک دارد به مقدار کر رسیده یانه، حکم آب کر ندارد.


مسأله ۲۴ ) کرّ بودن آب، به دو راه ثابت مى‏شود:

اوّل: آن که خود انسان یقین کند.

دوّم: آن که دو مرد عادل خبر دهند یا از گفته کسى اطمینان به کر بودن آب پیدا شود، امّا به گفته کسى که آب در اختیار او است -مثل این که حمّامى بگوید این آب کر است- بنابراحتیاط واجب ثابت نمى‏شود.


۲ – آب قلیل

مسأله ۲۵ ) آب قلیل: آبى است که کرّ و جارى و باران و آب چاه نباشد.


مسأله ۲۶ ) اگر آب قلیل روى چیز نجس بریزد، یا چیز نجس به آن برسد، نجس مى‏شود ولى اگر با فشار به چیز نجس برسد -هر چند از پائین به بالا باشد- مقدارى که به آن چیز مى‏رسد، نجس است و مقدارى که به آن چیز نرسیده، پاک است.


مسأله ۲۷ ) آب قلیلى که براى برطرف کردن عین نجاست روى چیز نجس ریخته شود و از آن جدا گردد، نجس است و بنابراحتیاط باید از آب قلیلى هم که بعد از برطرف شدن عین نجاست براى آب کشیدن چیز نجس روى آن مى‏ریزند و از آن جدا مى‏شود، اجتناب کنند.

ولى آبى که با آن مخرج بول یا غائط را مى‏شویند، با پنج شرط پاک است:

اوّل: آن که بو یا رنگ یا مزه آن به سبب ملاقات با نجاست تغییر نکرده باشد.

دوّم: نجاستى از خارج به آن نرسیده باشد.

سوّم: با بول یا غائط نجاست دیگرى مثل خون بیرون نیامده باشد.

چهارم: ذرّه هاى غائط در آب نباشد.


پنجم: بیشتر از معمول نجاست به اطراف مخرج نرسیده باشد.

۳ – آب جارى

مسأله ۲۸ ) آب جارى آبى است که داراى منبع و سرچشمه باشد، خواه در روى زمین جارى شود و خواه در زیر زمین.


مسأله ۲۹ ) آب جارى اگرچه کمتر از کرّ باشد، چنانچه نجاست به آن برسد، تا وقتى بو یا رنگ یا مزه آن به واسطه نجاست تغییر نکرده، پاک است.


مسأله ۳۰ ) اگر نجاستى به آب جارى برسد، مقدارى از آن که بو یا رنگ یا مزه‏اش به واسطه نجاست تغییر کرده، نجس است و طرفى که متصل به چشمه است، اگرچه کمتر از کر باشد، پاک است.

و آبهاى طرف دیگر نهر اگر به اندازه کرّ باشد یا به واسطه آبى که تغییر نکرده به آب طرف چشمه متصل باشد، پاک و گرنه نجس است.


مسأله ۳۱ ) آب چشمه‏اى که جارى نیست ولى طورى است که اگر از آن بردارند باز مى‏جوشد، حکم آب جارى را دارد، یعنى اگر نجاست به آن برسد، تا وقتى که بو یا رنگ یا مزه آن به واسطه نجاست تغییر نکرده، پاک است.


مسأله ۳۲ ) آبى که کنار نهر ایستاده و متصل به آب جارى است، حکم آب جارى دارد.


مسأله ۳۳ ) چشمه‏اى که مثلاً در زمستان مى‏جوشد و در تابستان از جوشش مى‏افتد، فقط وقتى که مى‏جوشد حکم آب جارى دارد.


مسأله ۳۴ ) آب حوض حمّام اگرچه کمتر از کرّ باشد، چنانچه به خزینه‏اى که آب آن به اندازه کر است متصل باشد، مثل آب جارى است.


مسأله ۳۵ ) آب لوله‏ هاى حمام و عمارات که از شیرها و دوشها مى‏ریزد، اگر متصل به کرّ باشد مثل آب جارى است.


مسأله ۳۶ ) آبى که روى زمین جریان دارد ولى از زمین نمى‏جوشد، چنانچه کمتر از کرّ باشد و نجاست به آن برسد، نجس مى‏شود. امّا اگر از بالا به پائین بریزد، چنانچه نجاست به پائین آن برسد، بالاى آن نجس نمى‏شود.


۴ – آب باران

مسأله ۳۷ ) اگر به چیز نجسى که عین نجاست در آن نیست یک مرتبه باران ببارد، جائى که باران به آن برسد، پاک مى‏شود و در فرش و لباس و مانند اینها فشار لازم نیست. ولى باریدن دو سه قطره فائده ندارد، بلکه باید طورى باشد که بگویند باران مى‏آید، و بنابراحتیاط واجب باید روى زمین سخت جریان پیدا کند.


مسأله ۳۸ ) اگر باران بر عین نجاست ببارد و به جاى دیگر ترشّح کند، چنانچه عین نجاست همراه آن نباشد و بو یا رنگ یا مزه آن به سبب ملاقات با نجاست تغییر نکرده باشد، پاک است.


مسأله ۳۹ ) اگر بر روى بام عمارت، عین نجاست باشد تا وقتى باران به بام مى‏بارد آبى که به چیز نجس رسیده و از سقف یا ناودان مى‏ریزد، پاک است. ولى بعد از قطع شدن باران اگر معلوم باشد آبى که مى‏ریزد به چیز نجس رسیده است، نجس مى‏باشد.


مسأله ۴۰ ) زمین نجسى که باران بر آن ببارد پاک مى‏شود و اگر باران بر زمین جارى شود و در حال باریدن به جاى نجسى که زیر سقف است برسد، آن را نیز پاک مى‏کند.


مسأله ۴۱ ) خاک نجسى که به واسطه باران گِل شود و علم به رسیدن باران به وصف اطلاق به تمام اجزاء آن حاصل شود، پاک است. ولى حصول علم به آن مشکل است.


مسأله ۴۲ ) هرگاه آبى که باران بر آن مى‏بارد در جائى جمع شود اگرچه کمتر از کرّ باشد چنانچه موقعى که باران مى‏آید چیز نجسى را در آن بشویند و بو یا رنگ یا مزه آب به سبب ملاقات با نجاست تغییر نکند، آن چیز نجس پاک مى‏شود.


مسأله ۴۳ ) اگر بر فرش پاکى که روى زمین نجس است باران ببارد و بر آن زمین نجس جارى شود، فرش نجس نمى‏شود و زمین هم پاک مى‏گردد.


۵ – آب چاه

مسأله ۴۴ ) آب چاهى که از زمین مى‏جوشد، اگرچه کمتر از کرّ باشد چنانچه نجاست به آن برسد، تا وقتى که بو یا رنگ یا مزه آن به واسطه نجاست تغییر نکرده باشد، پاک است. ولى مستحب است پس از رسیدن بعضى از نجاستها، مقدارى که در کتابهاى مفصّل گفته شده، از آب آن بکشند.


مسأله ۴۵ ) اگر نجاستى در چاه بریزد و بو یا رنگ یا مزه آب آن را تغییر دهد، چنانچه تغییر آب چاه از بین برود پاک مى‏شود و بهتر این است که با آبى که از چاه مى‏جوشد مخلوط گردد.


مسأله ۴۶ ) اگر آب باران در گودالى جمع شود و کمتر از کرّ باشد، پس از بند آمدن باران به رسیدن نجاست به آن نجس مى‏شود.


اصول اعتقادات

اصول عقائد اسلام و مذهب تشیّع

دین مقدس اسلام بر سه پایه استوار است:

۱ – توحید.

۲ – نبوّت.

۳ – معاد.

این سه اصل و پایه را که مورد اتفاق همه مسلمانان است، اصول دین گویند.

و مذهب شیعه امامیه بر دو اصل استوار است:

۱ – عدل.

۲ – امامت.

بنابراین مجموع اصول دین و مذهب پنج‏ تا است که به هر یک از آنها به‏طور اختصار اشاره مى‏شود:

اصل اول: توحید

۱ – توحید: اعتقاد داشتن به یگانگى خداوندى که تمام موجودات عالم را از نیستى به هستى آورده است و باید معتقد باشیم که خدا یکى است و شریک و مثل و مانند ندارد.

و این اصل، پایه و اساس تمام ادیان آسمانى است و اگر در بعضى از ادیان خلاف آن مشاهده مى‏شود، انحرافى است که از منحرفین به وجود آمده است.

و این اصل دو پایه دارد: اول – اینکه این جهان خدائى دارد که آن را آفریده و اداره مى‏کند. دوم – این که او یگانه است و شریک و مثل ندارد.

پایه اول:

بهترین راه خداشناسى و اینکه این جهان خدائى دارد، نظر نمودن به مخلوقات و آثار قدرت اوست که از دیدن آنها انسان عاقل به وجود خالق و صانع تواناى حکیم پى مى‏برد چنان که در قرآن کریم مى‏فرماید: (إِنَّ فِى خَلْقِ السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلافِ اللَّیْلِ وَالنَّهارِ لآیاتٍ ِلاُولِى الأَلْبابِ) (آل عمران:۱۹۰)

«مسلماً در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و رفت شب و روز نشانه‏هاى روشنى براى خردمندان است».

انسان عاقل هرگز احتمال نمى‏دهد که این جهان پهناور هستى، خود به خود پیدا شده است این زمین و دریاهاى وسیع این همه ستارگان و خورشید، این همه حیوانات شگفت‏انگیز این همه درختان و نباتات گوناگون و بالاخره جهان عظیم هستى ممکن نیست بدون خالق باشد، بلکه همه را پدید آورنده‏اى عالم و فاعل مختارى است که او را خدا گوئیم.

پایه دوم:

خداوند یکى است و شریک ندارد و در اینجا به دو دلیل بسنده مى‏شود:

اول – نظم موجود در جهان هستى دلیل روشنى است که صانع و مدبر آن یکى است و اگر دوتا بود، نظم عالم بهم مى‏خورد، خداوند در قرآن کریم مى‏فرماید: (لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَهٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا فَسُبْحانَ اللَّهِ رَبِّ العَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ) (انبیاء: ۲۲)

«اگر در آسمان و زمین جز «الله» خدایان دیگرى بود، فاسد مى‏شدند و نظام جهان بهم مى‏خورد منزه است خداوند پروردگار عرش از توصیفى که مشرکان جاهل مى‏کنند».

ناگفته نماند این دلیل توضیحاتى دارد که در کتابهاى اعتقادى بیان شده و در اینجا مجال آن نیست.

دوم – دلیل ساده و در عین حال محکم و متینى است که امیرالمؤمنین على‏۷در وصیّت خود به فرزندش امام حسن مجتبى ۷فرموده است:

«واعلم یا بُنىّ لو کان لربک شریکٌ لأتَتْکَ رسله ولرأیت آثار ملکه و سلطانه و لعرفت افعاله و صفاته، لکنه إلهٌ واحدٌ کما وصف نفسه»[۱].

«پسرم بدان که اگر پروردگارت شریکى داشت رسولان او نیز به سوى تو مى‏آمدند، آثار ملک و قدرتش را مى‏دیدى و افعال و صفاتش را مى‏شناختى اما او خداوندى است یکتا، همانگونه که خویش را توصیف کرده است.»

صفات حق تعالى

صفات خداوند متعال بر دو نوع است:

۱ – صفات ثبوتیه.

۲ – صفات سلبیّه.

نوع اول صفات ثبوتیه

صفات ثبوتیه نیز بر دو قسم است:

۱ – صفات ذات: اینها صفاتى هستند که خداوند با آنها موصوف است و آنها عین ذات حق تعالى مى‏باشند و از وجود او جدائى‏پذیر نیستند و منشأ همه آنها پنج صفت است:

قدرت، علم، حیات، ازلى، ابدى.

۱ – قدرت: خداوند، قادر و تواناست و هرکارى را صلاح بداند، انجام مى‏دهد و از انجام هیچ کارى عاجز و ناتوان نیست و به هیچ کارى مجبور و ناچار نمى‏باشد.

۲ – علم: خداوند متعال عالم و داناست یعنى به تمام موجودات و پدیده‏هاى جهان علم و احاطه دارد و چیزى از او پنهان نیست و حتى از افکار و نیتهاى بندگانش آگاه است و در همه حال و به همه چیز احاطه دارد. (لایَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرّهٍ فِى السَّمواتِ وَ لا فِى الأَرْضِ)(سباء: ۳)

«به اندازه سنگینى ذرّه‏اى در آسمانها و زمین از علم او کم نخواهد شد».

۳ – حیات: یعنى خداوند زنده است و مرگ و نیستى به ذات پاکش راه ندارد زیرا که وجود غیر زنده نمى‏تواند منشأ پیدایش موجودات باشد، پس او حیات را به همه چیز داده و باید خودش زنده باشد.

۴ و ۵ – ازلى و ابدى است یعنى خداوند همیشه بوده و مسبوق به عدم نیست و همیشه خواهد بود و عدم و فنا را به وى راهى نیست و این دو صفت از لوازم وجوب وجود است، پس اوست اول و اوست آخر.

و اما این که خداوند سمیع است یعنى آگاه است به شنیدنیها.

خداوند بصیر است، یعنى آگاه است به دیدنیها، باید دانست که این دو صفت صفات مستقلى نیستند، بلکه برگشت آنها به صفت علم است.

قسم دوم از صفات ثبوتیه، صفات فعل است.

و اینها صفاتى هستند که خداوند با آنها متصف مى‏باشد ولى عین ذات خدا نیستند، بلکه از اوصاف فعل حق تعالى مى‏باشند مانند:

۱ – «مرید» یعنى کارهایش را از روى اراده و قصد انجام مى‏دهد و مانند آتش نیست که در سوزاندن اراده نداشته باشد.

۲ – متکلّم: یعنى مى‏تواند حقایقى را براى دیگران اظهار کند و مقاصدش را به آنان بفهماند.

۳ – رازق: یعنى خداوند روزى تمام موجودات زنده را به قدرت کامل خود مى‏رساند.

۴ – خالق: یعنى خداوند آفریننده آسمانها و زمین و آنچه در آنها و مابین آنهاست.

خداوند عالَم را به غیر از اینها هم صفاتى هست که مى‏شود در ردیف صفات فعل به شمار آورد ولى مقام را گنجایش نقل همه آنها نیست و دلیل این که خداوند با این صفات موصوف است، این است که همه اینها صفات کمال هستند و خداوند همه صفات کمال را دارا است.

نوع دوم صفات سلبیه

صفات سلبیه صفاتى هستند که لایق به مقام خداوندى نیستند و باید ذات خدا را از آنها دور و منزه دانست و آنها عبارتند از:

۱ – مرکب نیست، زیرا هر مرکبى به اجزایش محتاج است و ذاتى که محتاج باشد واجب الوجود نخواهد بود.

۲ – جسم و عَرَض نیست. زیرا که هر جسمى و عرضى احتیاج به مکان دارد و بدون آن وجود پیدا نمى‏کند که خدا خالق مکانهاست و به آنها نیاز ندارد.

۳ – مرئى (دیدنى) نیست. زیرا که فقط اجسام قابل رؤیت مى‏باشد و چون خدا جسم نیست پس مرئى نخواهد بود نه در دنیا و نه در آخرت.

۴ – محل حوادث نیست، یعنى حالات جسم (جوانى، مرض پیرى، صحت، قوّه و ناتوانى) به ذاتش راه ندارد. زیرا اینگونه حوادث از آثار جسم و مادّه است و چون خدا جسم نیست، پس اینگونه حوادث بر خدا عارض نمى‏شود.

۵ – شریک و معینى ندارد، زیرا شرکت یا لازمه احتیاج است و یا نشان عجز و ناتوانى و هیچ‏کدام به ذات خداوندى راه ندارد.

۶ – محتاج نیست زیرا که در اداره ملک و ملکوت و تدبیر مخلوقاتش نیازمند کسى نیست.


[۱]– نهج البلاغه، نامه شماره۳۱

اصل دوّم: نبوّت

علم و حکمت خدا اقتضا مى‏کند که براى ارشاد و راهنمائى بشر پیامبرانى را که از جنس خود مردم باشند، در میان آنان مبعوث نماید تا توسط آنان احکام و قوانین خود را -که ضامن سعادت انسان و موجب رسیدن به کمال لایق اوست- ابلاغ نماید.

پیغمبران افراد برگزیده و ممتازى هستند که مى‏توانند با خالق جهان به وسیله وحى ارتباط پیدا کرده و حقایقى را دریافت و به مردم برسانند.

پیغمبران باید معصوم از گناه و خطا و اشتباه بوده و داراى معجزاتى باشند که نشانه صدق ادعاى ایشان است.

از احادیث استفاده مى‏شود خداوند یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر براى ارشاد و راهنمائى مردم فرستاده است، اول آنان حضرت آدم‏۷و آخرشان حضرت محمد بن عبدالله‏۹بوده است.

پنج نفر آنان اولوالعزم بوده‏اند که در قرآن کریم به آنها اشاره شده است:

«فاصبر کما صبر اولوالعزم من الرسل» (اى رسول من) صبر کن همچنان که پیامبران اولوالعزم صبر کردند.

و ایشان عبارتند از : ۱ – حضرت نوح. ۲ – حضرت ابراهیم. ۳ – حضرت موسى. ۴ – حضرت عیسى. ۵ – حضرت محمد بن عبدالله‏۹٫

حضرت محمد بن عبدالله پایان‏ بخش سلسله پیامبران است و بعد از آن حضرت پیغمبرى نخواهد آمد، قرآن مجید آن حضرت را خاتم پیغمبران معرفى فرموده است و موضوع خاتمیت او از ضروریات دین مى‏باشد. دلائل رسالت آن حضرت بسیار است و در اینجا به یک دلیل اکتفاء مى‏شود و آن قرآن است زیرا پیغمبر اکرم‏۹با آن که درس نخوانده و از کسى خواندن و نوشتن را یاد نگرفته بود، کتابى آورد که هیچ‏کس نتوانست مانند آن را بیاورد.

و با این که مکرر در قرآن بشر را به آوردن مثل آن دعوت نمود، در این باره کسى نتوانست با او مبارزه کند چنانچه فرمود: (أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِثْله وَادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ) (یونس: ۳۸)

«آیا آنها مى‏گویند: او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است!! بگو اگر راست مى‏گوئید یک سوره مانند آن را بیاورید و غیر از خدا هرکس را مى‏توانید به یارى طلبید».

پیغمبر اکرم‏۹داراى معجزات زیادى بوده که در دوران حیاتش واقع شده، و در کتابهاى تاریخ و حدیث مضبوط است و چون قرآن کریم معجزه جاویدان و سند قطعى نبوت آن حضرت مى‏باشد و یگانه کتاب آسمانى است که تغییر و تحریف در آن به عمل نیامده و بدون کم و کاست در دسترس بشر قرار دارد لذا به آن بسنده مى‏شود.

اصل سوم: معاد جسمانى

همه پیامبران الهى بر این مطلب اتفاق دارند که زندگى انسان با مرگ پایان نمى‏پذیرد و بعد از این جهان، جهان دیگرى وجود دارد که انسان‏ها در آنجا جزاى اعمال و کردار خود را خواهند دید.

اصل معاد و جهان پس از مرگ از ضروریات تمام ادیان آسمانى است.

در معاد باید به امورى اعتقاد داشت:

۱ – باید اعتقاد داشت که پس از مرگ ارواح نیکان در بهشت برزخى متنعّم و بَدان در عذاب برزخى معذّب خواهند بود تا روز قیامت.

۲ – باید اعتقاد داشت که معاد، جسمانى است و ظاهر آیات قرآن، بلکه صریح بعضى از آنها این است که معاد، جسمانى خواهد بود و انسان در روز قیامت با همین جسم و بدن دنیائى محشور خواهد شد.

خداوند در سوره قیامت مى‏فرماید: (أَیَحْسَبُ الإِنْسانُ أَنْ لَنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ بَلى قادِرِینَ عَلى أَنْ نُسَوِّیَ بَنانَهُ) (قیامت: ۴)

«آیا انسان مى‏پندارد که ما استخوانهاى پوسیده او را جمع نمى‏کنیم آرى قادریم (حتى) سرانگشتان او را دوباره بسازیم».

۳ – و باید اعتقاد داشت که بهشت و نعمتهاى آن و جهنم و عذابهاى آن و میزان و صراط و اعراف و حسابرسى نامه اعمال همه حقند.

اصل چهارم: عدل

چهارمین رکن ایمان از نظر شیعه امامیه اعتقاد به «عدالت» خداست یعنى خداوند نسبت به هیچ‏کس ظلم نمى‏کند و کارى را که عقل سالم آن را قبیح و ناپسند مى‏شمارد، انجام نمى‏دهد.

شیعه این موضوع را یکى از اصول عقائد مذهبى مى‏داند و به‏طور مستقل از آن بحث مى‏کند.

در مسأله عدل بین عدلیه (شیعه و معتزله) و بین اشاعره[۱] اختلاف است و آن این که اشاعره مى‏گویند عقل ما در هیچ مورد قادر به درک حسن و قبح (خوب و بد) نیست و در این مسأله باید تنها از قوانین آسمانى الهام گرفت که آنچه را شرع خوب معرفى کرده، خوب بدانیم و آنچه را بد معرفى کرده، بد بدانیم.

دربرابر این عقیده شیعه و جمعى از اهل تسنن (معتزله) معتقدند که حاکم مطلق در اینگونه مسائل عقل است و عقل و خرد است که حسن و قبح بسیارى از اشیاء و امور را مستقلاً درک مى‏کند.

بنابراین عقل مى‏گوید مجازات کردن و کیفر دادن افراد نیکوکار ظلم است و ظلم قبیح است و محال است خداوند کار قبیح و برخلاف حکمت را انجام دهد.

دلیل دیگر بر این که خداوند عادل است و ظلم نمى‏کند، این است که منشأ ظلم یا جهل است و یا احتیاج یعنى کسى که ظلم مى‏کند یا نمى‏داند که این کار او ظالمانه است، و یا مى‏داند ولى عاجز است و نمى‏تواند از راه عادلانه به خواسته خود برسد و ظلم مى‏کند، و جهل و عجز و احتیاج از صفات ممکن است و اینگونه صفات به ذات خداوندى راه ندارد. در قرآن کریم مى‏خوانیم: (إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ النَّاسَ شَیْئاً وَ لکِنَّ النَّاسَ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ) (یونس: ۴۹)

«خداوند هیچ ظلم و ستمى به مردم نمى‏کند و لکن مردم به جان خودشان ظلم مى‏کنند».

و نیز خداوند به وسیله پیامبران برگزیده‏اش مردم را از ظلم و ستم نهى کرده است چطور ممکن است خود مرتکب کارى شود که خلق را از آن نهى فرموده است.


[۱] – اشاعره و معتزله دو فرقه­ی مهم از اهل تسنن می­باشند که درباره­ی مسائل عقیدتی با هم اختلاف نظر دارند.

اصل پنجم: امامت

همچنان که خداوند حکیم بر خود لازم دانسته که پیامبران را مبعوث فرماید، تا مردم را از ظلم و جهالت نجات داده و به راه مستقیم هدایت کنند، همین‏طور لازم دانسته است براى حفظ قانون و شریعت و اجراى آن افرادى را پس از پیغمبر جانشین او قرار دهد.

امامت از نظر شیعه ستون و پایه دین است و بر پیامبر جایز نیست آن را نادیده بگیرد و آن داراى شرائط چندى است:

۱ – امامت یک مقام و منصب الهى است که خداوند به هرکس بخواهد مى‏بخشد.

۲ – همان‏طور که پیغمبر را باید خداوند تعیین فرماید. همچنین امام را خداوند برمى‏گزیند و به وسیله پیغمبر یا امام پیشین معرفى مى‏کند و هرگز فردى از راه گزینش مردم و انتخاب اهل حلّ و عقد نمى‏تواند به مقام امامت برسد.

۳ – امام باید معصوم و از گناهان کبیره و صغیره مصون باشد.

۴ – امام معصوم تمام فضائل و امتیازات پیغمبر را غیر از (مقام نبوت) دارا مى‏باشد و موظف است به امور رسالت و حفظ و نگهدارى احکام و اجراى آن.

و نیز هدایت همه جانبه مردم و اصلاح امور دین و دنیاى آنها را به عهده دارد.

در احادیث زیادى (که از طریق شیعه و سنى نقل شده است) حضرت رسول اکرم‏( صلی الله علیه و آله )اوصاف و تعداد جانشینان خود را معین فرموده و اینکه همه از قریش و اهل بیت پیغمبرند، و اینکه حضرت مهدى موعود از ایشان و آخرینشان خواهد بود، مشخص فرموده است.

امامیه معتقدند که خداوند به پیغمبر اکرم‏ ( صلی الله علیه و آله ) دستور فرمود که حضرت على‏(علیه السلام )را براى جانشینى خود صریحاً به مردم معرفى نماید و حضرت رسول اکرم‏ ( صلی الله علیه و آله ) پس از آن که خداوند در ابلاغ این فرمان تأکید فرمود:

«یا أَیُّهاَ الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاس».

«اى پیامبر آنچه را خداوند – در مورد جانشینى على‏‏(علیه السلام ) – بر تو فرستاده، به مردم برسان و اگر از این کار خوددارى نمائى، حق رسالت را ادا نکرده‏اى و خداوند تو را از شر مردم حفظ خواهد نمود».

هنگام بازگشت از حجهالوداع در غدیر خُم امامت و خلافت حضرت على ‏‏(علیه السلام ) را به مردم ابلاغ فرمود.

به مقتضاى نصوصى که از طرف فریقین (علماء شیعه و سنى) رسیده است، ائمه اسلام دوازده تن مى‏باشند و نامهاى مبارک ایشان بدین ترتیب است:

۱ – على بن ابیطالب‏‏(علیه السلام )

اسم: على، لقب: امیرالمؤمنین، کنیه: ابوالحسن، پدر بزرگوارش: ابوطالب، مادرش: فاطمه بنت اسد، ولادت با سعادتش: ۱۳ رجب سال ۳۳ عام‏الفیل، شهادتش: شب ۲۱ ماه مبارک رمضان سال چهلم ه . ق.

۲ – امام حسن مجتبى ‏(علیه السلام )

اسم: حسن، لقب: مجتبى، کنیه‏ اش: ابو محمد اول، پدربزرگوارش امیرالمؤمنین على ‏(علیه السلام ) و مادرش حضرت فاطمه زهرا ( سلام الله علیها) ، ولادتش ۱۵ ماه رمضان سال ۳ هجرى، شهادتش بنابرمشهور ۲۸ ماه صفر سال ۵۰ ه . ق.

۳ – امام حسین‏‏(علیه السلام )

اسم شریفش: حسین، لقب: سیدالشهداء، کنیه اش: ابو عبدالله، پدر بزرگوارش: امیرالمؤمنین على‏ ‏(علیه السلام )، مادر گرامیش حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها )، ولادتش: سوم شعبان سال چهارم هجرى، شهادت مظلومانه‏اش در روز دهم ماه محرم‏الحرام سال ۶۱ هجرى قمرى.

۴ – على بن الحسین‏(علیه السلام )

اسم: على، لقب: زین‏ العابدین، کنیه‏ اش: ابو محمد، پدرش: ابوعبدالله الحسین‏(علیه السلام )، مادرش: شهربانو، ولادتش: ۵ شعبان سال ۳۸ هجرى، وفاتش: ۲۵ محرم‏الحرام سال ۹۵ ه . ق.

۵ – محمد بن على‏(علیه السلام )

اسم: محمد، لقب: باقر، کنیه: ابوجعفر، پدرش: على بن الحسین ‏(علیه السلام )، مادرش: فاطمه دختر امام حسن مجتبى‏(علیه السلام )، ولادتش: اول ماه رجب سال ۵۷ ه . ق، وفاتش: هفتم ذى‏ الحجه سال ۱۱۴ه . ق.

۶ – جعفر بن محمد‏(علیه السلام )

اسم: جعفر، لقب: صادق، کنیه اش: ابوعبدالله، پدرش: امام محمد باقر‏(علیه السلام )، مادرش: ام فروه، ولادتش: ۱۷ ربیع‏ الأول ۸۳ ه. ق، وفاتش: ۲۵ ماه شوال۱۴۸ ه. ق.

۷ – موسى بن جعفر‏(علیه السلام )

اسم مبارکش: موسى، لقب: کاظم، کنیه: ابوالحسن الاول، پدرش: امام جعفر صادق‏(علیه السلام )، مادرش: حمیده، ولادتش: ۷ ماه صفر سال ۱۲۸ ه. ق، شهادت مظلومانه‏ اش: ۲۵ ماه رجب ۱۸۳ه. ق.

۸ – على بن موسى الرضا‏(علیه السلام )

اسم شریفش: على، لقب: رضا، کنیه‏ اش: ابوالحسن الثانى، پدرش موسى بن جعفر‏(علیه السلام )، مادرش نجمه (ام‏ البنین)، ولادتش: ۱۱ ذى‏قعدهالحرام ۱۴۸ ه.ق، شهادت غریبانه‏ اش: بنا به مشهور، آخر ماه صفر سال ۲۰۳ه .ق.

۹ – محمد بن على‏(علیه السلام )

اسم شریفش: محمد، لقب: جواد، کنیه‏ اش: ابوجعفر الثانى، پدر پزرگوارش: على بن موسى الرضا‏(علیه السلام )، مادرش: خیزران یا سبیکه، ولادتش: بنابر مشهور دهم رجب ۱۹۵ هجرى، شهادت مظلومانه‏ اش: آخر ماه ذى‏ القعده ۲۲۰ ه .ق.

۱۰ – على بن محمد الهادى‏(علیه السلام )

اسم شریفش: على، لقب: هادى، کنیه‏ اش: ابوالحسن الثالث، پدرش: محمد بن على جواد‏(علیه السلام )، مادرش: سمانه معروف به سیّده، ولادتش: نیمه ماه ذى‏ الحجه سال ۲۱۲ ه.ق، شهادتش: ۳ رجب ۲۵۴ ه. ق.

۱۱ – حسن بن على العسکرى‏(علیه السلام )

اسم شریفش: حسن، لقب: عسکرى، کنیه‏ اش: ابومحمد، پدرش: على بن محمد‏(علیه السلام )، مادرش: حدیثه، ولادتش: ۸ ربیع الثانى سال ۲۳۲ ه. ق، وفاتش: ۸ ربیع‏ الاول سال ۲۶۰ ه. ق.

۱۲ – امام المنتظر ( عجل الله تعالی فرجه الشریف)

اسم مبارکش: نام حضرت رسول اکرم‏( صل الله علیه و آله و سلم )، لقب: مهدى و قائم، کنیه‏ اش: ابوالقاسم، پدر بزرگوارش: حسن ‏(علیه السلام ) ، مادر گرامیش: نرگس.

ولادت باسعادتش: ۱۵ شعبان ۲۵۵ ه.ق، هنگام وفات پدرش پنج سال داشت که خداوند متعال حکمت و فصل خطاب را به او عطا فرمود و حضرتش را آیتى براى عالمیان قرار داد و درحالى که به ظاهر طفل بود به مقام و منصب امامت رسید و مدتى در زمان حیات پدرش و مدتى نیز بعد از وفات پدرش درحالى که از نظر امت و مردم عادى غایب بود در عین حال نوّاب اربعه و عده‏اى از خواصّ آن حضرت او را زیارت مى‏کردند و به مسائل آنان جواب مى‏فرمودند و بعد از وفات نایب چهارم «على بن محمد السمرى» غیبت کبرى اختیار فرمود و اکنون زنده و از نظرها غایب است تا روزى که به فرمان خداوند متعال ظهور فرموده و دنیا را پر از عدل و داد نماید. چنان که خداوند وعده فرموده[۱] و جدش رسول خدا (صل الله علیه وآله و سلم ) پیش از ولادتش خبر داده است.


[۱] -اشاره به آیه ۵ سوره قصص می­باشد.

احکام تقلید

مسأله ۱ ) عقیده مسلمان به اصول دین باید از روى دلیل باشد و نمى‏تواند در اصول دین تقلید نماید، بلکه باید آنها را از روى دلیل -به فراخور حال خویش- بداند ولى در فروع دین یعنى احکام و دستورات عملى، اگر مجتهد باشد (یعنى بتواند احکام الهى را از روى دلیل به دست آورد) به عقیده خود عمل مى‏کند و اگر مجتهد نباشد، باید از مجتهدى تقلید کند. و نیز مى‏تواند عمل به احتیاط کند، یعنى در اعمال خود طورى رفتار نماید که یقین کند تکلیف خود را انجام داده است، مثلاً اگر بعضى از مجتهدین کارى را حرام و بعضى مباح مى‏دانند، آن را ترک کند و یا اگر بعضى آن را مستحب و بعضى واجب مى‏دانند، آن را حتماً بجا آورد، ولى چون عمل به احتیاط مشکل است و احتیاج به اطلاعات نسبتاً وسیعى از مسائل فقهى دارد، راه براى توده مردم غالباً همان مراجعه به مجتهدین و تقلید از آنهاست.


مسأله ۲ ) حقیقت تقلید در احکام، یاد گرفتن فتواى مجتهد است با التزام به عمل به آن و مجتهدى که از او تقلید مى‏کند باید داراى صفات زیر باشد:

«مرد، بالغ، عاقل، شیعه دوازده امامى، حلال‏زاده و عادل» و همچنین بنابر احتیاط واجب زنده باشد. و عادل کسى است که کارهائى را که بر او واجب است، بجا آورد و کارهائى را که بر او حرام است، ترک کند و نشانه عدالت این است که در ظاهر شخص خوبى باشد که اگر از اهل محل یا همسایگان او یا کسانى که با او معاشرت دارند، حال او را بپرسند خوبى او را تصدیق نمایند و در مسائلى که مجتهدین اختلاف نظر دارند، بنابراحتیاط باید از أعلم تقلید کند.


مسأله ۳ ) مجتهد و اعلم و واجد سایر شرائط تقلید را از سه راه مى‏توان شناخت:

اوّل: آن که خود انسان از اهل علم باشد و بتواند مجتهد و اعلم و واجد سایر شرائط را بشناسد و بدان یقین یا اطمینان حاصل کند. در تشخیص مجتهد و اعلم، لازم نیست خود انسان مجتهد باشد.

دوّم: آن که از هر راهى براى انسان اطمینان حاصل شود یا براى نوع مردم در این شرائط اطمینان حاصل مى‏شود، مثلاً عده‏اى از اهل علم که مى‏توانند مجتهد و اعلم و واجد شرائط را تشخیص دهند، واجد شرائط بودن کسى را تصدیق کنند و از گفته آنان براى شخص انسان یا نوع مردم اطمینان پیدا شود.

سوّم: آن که دو نفر عالم عادل که مى‏توانند واجد شرائط تقلید را تشخیص دهند، بدان گواهى دهند به شرط آن که دو نفر عالم عادل دیگر با گفته آنان مخالفت ننمایند، بلکه ظاهراً شرائط تقلید به گفته یک نفر عالم عادل که مفید اطمینان باشد نیز ثابت مى‏شود به شرط آن که یک نفر عالم عادل برخلاف گفته وى سخنى نگوید و چنانچه یک نفر عالم عادل یا بیشتر، به واجد شرائط تقلید بودن کسى شهادت دهد، لازم نیست انسان تحقیق کند که آیا عالم عادل دیگرى برخلاف گفته آنها شهادت مى‏دهد یا خیر.


مسأله ۴ ) اگر شناختن اعلم مشکل باشد، بنابراحتیاط باید از کسى تقلید کند که گمان به اعلم بودن او دارد. همچنین است اگر احتمال هم بدهد که کسى اعلم است و بداند دیگرى از او اعلم نیست و اگر چند نفر در نظر او اعلم از دیگران و با یکدیگر مساوى باشند، باید از یکى از آنان تقلید کند.


مسأله ۵ ) به دست آوردن فتوى یعنى دستور مجتهد، چهار راه دارد:

اوّل: شنیدن از خود مجتهد.

دوّم: شنیدن از دو نفر عادل که فتواى مجتهد را نقل کنند.

سوّم: شنیدن از کسى که انسان به گفته او اطمینان دارد.

چهارم: دیدن در رساله مجتهد در صورتى که انسان به درستى آن رساله اطمینان داشته باشد.


مسأله ۶ ) تا انسان یقین نکند که فتواى مجتهدى عوض شده است، مى‏تواند به آنچه در رساله نوشته شده عمل نماید و اگر احتمال دهد که فتواى او عوض شده جستجو لازم نیست.


مسأله ۷ ) اگر مجتهد اعلم در مسأله‏اى فتوى دهد مقلّد آن مجتهد یعنى کسى که از او تقلید مى‏کند، نمى‏تواند در آن مسأله به فتواى مجتهد دیگر عمل کند ولى اگر فتوى ندهد و بفرماید احتیاط آن است که فلان‏طور عمل شود، مثلاً بفرماید احتیاط آن است که در رکعت اوّل و دوم نماز بعد از سوره حمد، یک سوره تمام بخواند، مقلّد باید یا به این احتیاط که احتیاط واجبش مى‏گویند، عمل کند و یا به فتواى مجتهد دیگرى که تقلیدش جایز است، عمل نماید. پس اگر او فقط سوره حمد را کافى بداند مى‏تواند سوره را ترک کند، و همچنین است اگر مجتهد اعلم بفرماید مسأله محلّ تأمّل یا محلّ اشکال است.


مسأله ۸ ) اگر مجتهد اعلم بعد از آن که در مسأله‏اى فتوى داده یا پیش از آن احتیاط کند، مثلاً بفرماید: ظرف نجس را که یک مرتبه در آب کرّ بشویند پاک مى‏شود، اگرچه احتیاط آن است که سه مرتبه بشویند، مقلّد او مى‏تواند عمل به احتیاط را ترک کند و این را احتیاط مستحب مى‏نامند.


مسأله ۹ ) هرگاه مجتهدى که انسان از او تقلید مى‏کند، از دنیا برود باقى ماندن بر تقلید او جایز است، بلکه اگر اعلم باشد واجب است. چه مسائل در نظرش باشد یا نه، و چه عمل کرده باشد یا نه.


مسأله ۱۰ ) اگر در مسأله‏اى فتواى مجتهدى را یاد گرفته، و بعد از مردن او در همان مسأله بر حسب وظیفه‏اش از مجتهد زنده تقلید نماید، دوباره نمى‏تواند آن را مطابق فتواى مجتهدى که از دنیا رفته است، انجام دهد.


مسأله ۱۱ ) مسائلى را که انسان غالباً به آنها احتیاج دارد واجب است یاد بگیرد.


مسأله ۱۲ ) اگر براى غیر مجتهد مسأله‏اى پیش آید که حکم آن را نمى‏داند، لازم است احتیاط کند یا از مجتهد جامع‏الشرائط تقلید نماید و چنانچه احتمال مخالفت غیر اعلم را با اعلم بدهد و تأخیر واقعه و احتیاط ممکن نباشد یا با حَرَج همراه باشد و دستش به اعلم نرسد، جایز است از غیر اعلم -با رعایت الأَعلم فالأَعلم- تقلید نماید.


مسأله ۱۳ ) اگر کسى فتواى مجتهدى را به دیگرى بگوید، چنانچه فتواى آن مجتهد عوض شود لازم نیست به او خبر دهد که فتواى آن مجتهد عوض شده، ولى اگر بعد از گفتن فتوى بفهمد اشتباه کرده، در صورتى که ممکن باشد باید اشتباه را برطرف کند.


مسأله ۱۴ ) اگر مکلّف مدتى اعمال خود را بدون تقلید انجام دهد، سپس از مجتهدى تقلید نماید، در صورتى که آن مجتهد به صحت اعمال گذشته حکم نماید، آن اعمال صحیح است و إلاّ محکوم به بطلان است.